![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
کودک همیشه به آدم بزرگ چهار چیز می آموزد : بی دلیل شاد بودن. همیشه مشغول کاری بودن و اعلام خواسته خویش با تمام قوا.سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 16:40 توسط هیچکس |
|
|
برای انسانهای بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد زیرا آنان بر این باورند كه : یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:29 توسط هیچکس |
|
|
تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند ديوانگان هزار بار خنديده اند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:16 توسط هیچکس |
|
|
درانتظار کسي باش که مايل باشد در زماني که در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:39 توسط هیچکس |
|
|
زندگي چوبه ي داريست براي دله من ، سنگ سنگين مزاريست براي دله من ، آه چنان خسته ام از عمر زمستاني خود ، که خزان نيز بهاريست براي دله من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 1:3 توسط هیچکس |
|
|
توی دنیا دو تا نابینا میشناسم،
یكی تو كه هیچ موقع عشقم رو ندیدی، یكی من كه كسی رو جز تو ندیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:45 توسط هیچکس |
|
|
_ عجیب است كه گل با تمام وجود، هستی خود را فریاد میزند، اما ما با تمام وجود، هستی با شكوه خود را نادیده میگیریم و از خوشبختی فاصله میگیریم. ویكتور هوگو میگوید: نمیدانید اعتماد به نفس تا چه حد باعث اعتماد به هر چیز دیگری میشود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 15:26 توسط هیچکس |
|
|
یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ”كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!“
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“
او به من نگاهی كرد و گفت: ” هی ، متشكرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ محسن خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.
حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.“
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
محسن نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
” دوستان، فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز كنند.“
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:52 توسط هیچکس |
|
|
با سلام خدمت همه دوستان عزیز
سرانجام پس از سالها انتظار رویایی در شرف بحقیقت پیوستن است:
|
|||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:21 توسط هیچکس |
|
|||||||||||||||||
|
زمستون فصل تولده تو میخونم فقط به خاطر تو دله من دیگه آروم نداره تو رو خواسته دیگه راهی نداره شبه تولدت باز مثه پارسال بی قرارم بی قراریم مثه هر سال هزارون گله سرخ هدیه به تو یار آسمون ستاره بارون شده این بار تو این شبهای سرد و پر گلایه دلم میخواد بشه ابر بهاره بباره تا سحر مثال اشکام تا بگه تنها نذارم دیگه ای یار تو این دقیقه ها این لحظه ها همه میدونن برای تو گله عشقو میارم به تو میگم شدی عروس گلها تولدت مبارک گله زیبا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:0 توسط هیچکس |
|
|
بیسکوئیت
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 0:45 توسط هیچکس |
|
|
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمان در نیکنامی میزنم بی ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود دامی براهی می نهم مرغی بدامی میزنم اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو حالی من اندر عاشقی دو تمامی میزنم تا بو که یابم آگهی از سیه سرو سهی گلبانگ عشق از هر طرف هر خوشخرامی میزنم هر چند کان آرا دل دانم نبخشد کام دل نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم دانم سر آرد غصه را رنگین بر آرد قصه را این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم با آنکه ازوی غایبم و ز می چو حاف یابیم در مجلس روحانیان گه گاه جمی میزنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:14 توسط هیچکس |
|
|
چرانه در پی عزم دیار خود باشم چرانه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبیو غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سرا پرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چوکر عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان گرم بود گله ای راز دار خود باشم همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ دگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:3 توسط هیچکس |
|
|
دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بود تعبیر رفت و کار بدولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود آن نافه ی مراد که میخواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد دمی در پیاله بود بر آستان میکده خون میخورم مدام روزی ما ز خوان قدر این نواله بود هر کو نکاشت مهروز خوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آنگاه که کار مرغ سحر آه و ناله بود دیدیم شعر دلکش حاف بمدح شاه یک بیت ازین قصیده به از صد رساله بود آن شاه تند حمله که خورشید شیر گیر پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:41 توسط هیچکس |
|
|
خدا جونم خسته ام از راهه طولانی که باید طی کنم تا به تو برسم
کاش قبلا کارو تموم می کردمو میومدم پیشت آخه لااقل اونجا کسی بهم نمی گفت بازیچشم کاش میومدم پیشت و خودت شکنجم می کردی چرا منو عاشق اونی کردی که دوسم نداره خیلی بدی باشه ازش فاصله میگیرم ولی اگه طاقت نیووردمو زود اومدم پیشت نگی گناهکارما خدا جونم دلم داره میترکه کاش الان که میرم بخوابم خوابم واسه همیشه باشه تا دیگه مزاحمش نشم تا دیگه هیچوقت ازش نشنوم که سرگرمیه کوچولوشم تا دیگه بهم نگه دوسم نداره خدا جونم میدونم که تو مواظبشی پس منو ببر پیشه خودت اگه دوسم داشت بهم اون حرفارو نمی زد خدا جونم منو ببر پیشه خودت دارم دیوونه میشم نمیتونم دوسش نداشته باشم خدا جونم منو ببر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:16 توسط هیچکس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|